باشو:این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

درویشی بود که درکوچه ومحله راه می رفت ومی خواند:

هرچه کنی به خود کنی گرهمه نیک وبد کنی.اتفاقا زنی

مکاره که صدای درویش را شنیده بود گفت:من پدر این

درویش رادر می اورم.زن به خانه رفت وخمیر درست کردویک

فتیر شیرین پخت  وکمی هم زهر   لای فتیر ریخت

واورد وبه درویش دادو رفت به خانه اش وبه همسایه ها

گفت :من به این درویش ثابت می کنم که هرچه کنی به

خود نمی کنی. ازقضا زن یک پسر داشت که هفت سال

بود گمشده بود یک دفعه پسرپیداشد.درویش را دید

وسلام کرد وگفت:من ازراه دور امده ام وگرسنه ام

درویش هم  همان فتیر شیرین زهری را به او داد

پسر فتیر راخورد وحالش به هم خورد وبه درویش گفت:

درویش !این چی بودکه سوختم ؟ درویش فوری رفت

وزن راخبرکرد.زن دوان دوا امدودید پسر خودش است!

همانطور که توی سرش می زدوگریه می کرد می گفت:

حقا که توراست گفتی:"هرچه کنی به خودکنی گر همه

نیک وبد کنی"

[ ۱۳٩٠/٥/٢۱ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ عمه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

متاهل- دارای یک فرزند-بازنشسته علوم پزشکی
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب