باشو:این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

صبح را باخواندن پست خواهر عزیزم شروع میکنم اما امروز

بدجوری پستش حالمو گرفت انقدر که قادر به ادامه ی

خواندن تا پایانش نبودم لذا رفتم پایین ورقه رادیدم البته انهم تلخ

بود اما تلخی شروع رانداشت.........دلم شدیدا گرفت.

راستش عصبانی شدم ازدست خواهرم که چرا اینقدر

خودشو درگیر روزمرگی کرده .چرا باید انقدر غفلت

درما رشدنماید تاجایی که انسانهایی که دررشد وتعالی

ما نقش داشتند درحاشیه ی زندگی ماهم جایی برایشان

نباشد.......اگرچه با خواندن پست های دیگر عزیزان

خواستم خودم را ارام نمایم اما گاهی خیلی بادل لجوجم

کنارمیام وبهش میدان میدم که حسابی پکر بشه ویا

غمگین .امروز بنا ندارم ازاین حالت لااقل تا افطار دربیاورمش

تا انگیزه ای باشد که مرا وادارنماید ازکسانی که شاید خیلی

کوتاه اما ناخوداگاه دورافتادم سری ویا زنگی بزنم تابجای

 افسوس وگریه از شنیدن صدای همدیگر قبل از مرگ هم لذت

ببریم .........ایا من میدانم که تاکی زنده ام؟ویا ان دیگری

که به باد فراموشی سپردمش تاکی مجال دیدارش

 نصیبم می شود؟همانطور که سنگ سیاه مریم هم نتوانست

مارا ازغفلت بی خبرشدنمان بیدارکند.مافقط دیگران را

موعظه ونصیحت میکنیم وحال انکه ما بزرگترا بیشترین

نصیحت هارا نیازمندیم .چرا؟؟؟؟؟؟ چون خیلی زود دیر میشود.

[ ۱۳٩٠/٥/٢۳ ] [ ٦:٢٢ ‎ق.ظ ] [ عمه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

متاهل- دارای یک فرزند-بازنشسته علوم پزشکی
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب