باشو:این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

دختری ازتبار گیل .ساده امامهربان ودوست داشتنی

درمیان همبازیهایش باکودکی بسیارلاغرومهربان

دوست شدکودک نامادری سنگدل وپدری معتاد وهتاک

داشت هرروز کودکان گرم بازی بودنداما ایندو باهم

ازغم بی مادری وکتکهای پدرونامادری رازدل میگفتند

انقدر ازارواذیت نامادری وحشتناک بود که دخترک بجای

عروسک بازی به دوستش دلداری وقول میداد(چه قولی) 

قولی به بزرگی نامش(مریم)که تاعمردارد اوراتنها

نگذارد ودراینده حتما نامادری شود

این قول به ظاهر کودکانه اما بس معتبر وشریف

درمیانشان بسته شد سالها گذشت ودوستیها برقرار

بود واین قول پابرجا.............

تااینکه هردومکلف شدند واولین خواستگار مریم پسری

جوان بود به اوجواب رد داد با اعتراض خانواده روبروشد

اما مریم مصمموقعی ننهادو دومین خواستگار مردی

مطلقه بایک دختر2ساله.بلافاصله جواب مثبت داد

علیرغم تمامی مخالفت های دوستش پدرومادربه

قولش عمل نمود بامردی 13سال بزرگتر

وبسیاربداخلاق وخسیس(موقع خرید گویا بشدت

عصبانی شده بود)ودختر بچه ای که مادر 16 ساله اش

اورا صرفنظر کرده بوددراین میان قول وقرار براین شد

که کودک بویی از مادرنبودن مریم نبرد ومادر کودک

هم دردادگاه قول ندیدن فرزند راداده بود.بهرصورت

مدت 18سال مریم باداشتن دوپسر شیر به شیر

یک لحظه از دخترک غافل نمیشد چه روزایی که جلوی کتک پدر مایستاد ودرتمام این مدت دخترک به

مادرش به چشم یک فرشته نگاه میکرداولین النگو

اولین گوشواره وانگشتر رامریم دور از چشم پدر

که سختگیرانه مواظب اوضاع بود خریداری میکند

تاجاییکه اگه کسی به شوخی میگفت یه دختر کمه

براشفته میشد ومیگفت: من برامامانم هزارتا دخترم

18سال سپری شد(چگونه؟فقط خدامیداند)چراچون

دختر بزرگ شده بود وبایستی جلوی داییها حجاب

میکرد

واین مطلب برای دخترک قابل فهم نبود اینهارا

به حساب زورگوییهای پدر میگذاشت اواز پشت

پرده خبرنداشت ازان طرف مریم بزرگوار ازطرف

مادر دختر تهدید میشد .اومایل به دیدار فرزند شده بود

اماعدم اجازه ی دادگاه وپدر دختر ممانعت میشد

چندبار مریم خلوت ازپدر دخترک رابه بهانه ی دریا

برد واز دور نشان داد حتی دختر ازمادرش پرسید

تو اون خانومه رادیدی توی ساحل غش کرد؟بالاخره

ماه پشت ابرنماند ودریک روز اخر خردادماه مدیر

مدرسه بدون هماهنگی بامریم فتوکپی شناسنامه

اش رابدستش دادتا انروز مادرش مریم بود وحالا

اسم ناهید درکنار نام پدرش خودنمایی میکرد

بلافاصله مدیر راصدازد وگفت این مال من نیست

خانم مدیر بلافاصله پی به اشتباهش برد اما دیر 

شده بوددخترک گریه کنان به سراغ عمه اش رفت

وماجرا راپرسیدوعمه همه ی حرفارا دریک کلام 

گفت مریم مادرت نیست.دخترک که تا انزمان 

همیشه مریم رامادر و دوست میدانست .سراسیمه

به منزل امدوقتی در رابازکردبازنی مستاصل وگریان

دروسط ایوان منزل مواجه شد زنی که جوانیش رابه

پای دخترک بی منت ریخته بود حالا می رفت که

همه چیز خراب شود اماشیرین ترین لحظه زیباترین

عشق درمواجهه باهم رخ دادمریم به صدای بلند فقط 

میگریست وبرایش از بدیهایی که پدرش با مادر واقعی 

دختر انجام داده بود حرف میزد اما گوشش بدهکار 

این حرفها نبود واینجا شنیدنی ست........................

مادر مادر مادرجان من ترا باتمام دنیا عوض نمیکنم

گریه ی من بابت اذیت های کودکی ام هست ان روزها 

که برادرانم را به بادکتک میگرفتم ودندانم را درگوشت 

تنشان ازغضب فرو میکردم ان روزها که مرا خلوت از

پدر به سینما می بردی وازان روزهاکه من مجبور به

حجاب در برابر داییها میشدم وتمرد من باعث کتک خوردن تو میشد مادرم من برای اینهمه سختیها

گریه میکنم وافتخارم اینست که ترا مادرم بنامم.

وقتی کمی ارام شدند مریم تصمیم گرفت

مادرودخترراباهم روبرو نماید اما دختر زیربارنرفت

حرفش این بود که:درسته که پدرم فردعصبانی

ومتعصب بوده اورا کتک میزد واو به گفته ی شاهدان

عینی همیشه درکوچه باساطور به همسرش حمله

میکرد همه راقبول دارم اما مگر پدر باتو غیراز این بود

روز عروسی بدرخواست مریم وعلیرغم میل پدر

برای مادرش کارت دعوت فرستاد زمانی که عروس

وداماد وارد شدند این مریم وشوهرش بودند که از

فرط غلیان احساسات اشک شوق می ریختند ومادرواقعی بادوستانش

درباره ی چه رنگی وچه مدلی با وی هماهنگی دارد صحبت میکرد

این هم قصه ی واقعی از یک نامادری واقعی......

 

 

 

  

 

[ ۱۳٩٠/٤/۱٦ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ عمه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

متاهل- دارای یک فرزند-بازنشسته علوم پزشکی
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب