باشو:این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

ستاره جون ازم خواسته ازاین به بعدخاطراتم رابنویسم

منم برحسب وظیفه قراره اطاعت کنم اما تلخ  وشیرینی

اش به پای روزگار.........سال سوم دبیرستان بودم

یکروز توی کلاس ادبیات (منم شدیدا علاقمندبودم)

خانم ناظم فرستاد دنبالم که برم دفتر .انموقع مثل الان

نبود که به هربهانه ای مراجعه به دفتر داشته باشیم

لذا اشهدمو خوندم فهمیدم حتما بلایی گریبان خونواده

مو گرفته از کلاس تا دفتر برام یک قرن گذشت پله ها

دوتا یکی کردم ورسیدم بمحض ورود مادرم رادیدم

تاخواست بگه برا....در فورا من نقش زمین شدم

بالاخره بهوشم اوردند واجازه دادند من  بامادرم برم

از دفتر تا منزل یکسره گریان فقط خدارا صدا میکردم

ومادرم چون از شدت ناراحتی نمیتوانست بامن هم

راه شود از مردم کوچه وبازار سوال میکرد:شما یک

پسربچه ندیدین ومردم هم می گفتند نه..............

من به در خانه رسیدم محکم درزدم تا کیف وکتابامو

بذارم وبه قول خودم راهی کلانتری برای جستجوی

برادرم بشوم اولین کوفتن همان وفریاد مادربزرگم

که: درونزن بچه بیدار میشه و من فهمیدم برادرم

پیداشده بود.....حالا چرا هیچکس به مادرم پاسخ

درست نمیداد به این دلیل بود که مادرم به برادرم

لباس شبیه دخترانه پوشانده بود ودرضمن چون

نذر داشت موهای برادرم بلند بود وهمه دیده بودند

اما فکر نمیکردند پسربچه باشد که دنبال طبق لبو

فروش رفته بود      وحالا 39 سال ازان ماجرا میگذرد

واون پسربچه الان خودش پدر 2پسربچه هست

وفکرنمیکنم که این خاطره یادش مانده باشد.............

ا

[ ۱۳٩٠/٤/٢٠ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ عمه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

متاهل- دارای یک فرزند-بازنشسته علوم پزشکی
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب