" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

گفت: این بار به پایان سفر می گویم

" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

کهکشان ها نخی از وصلهٔ نعلین علی ست

گفت ساقیِ من این مرد و سبویم دستش

بگذارید که یک شمّه بگویم، دستش

هر چه در عالم بالاست تصرف کرده

شب معراج به من سیب تعارف کرده

گفتنی ها همگی گفته شد آن جا اما

واژه در واژه شنیدند صدا را اما...

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

آن که فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهٔ ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

شهر این بار کمر بسته به انکار علی

ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که اُحد می لرزد

در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

می رود قصهٔ ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"

یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

 


/ 0 نظر / 21 بازدید